☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۵۵

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا — او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

گرچه درد عشق او خود راحت جان منست — خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها

عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد — من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ

گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است — می‌بسوزد هر دو عالم را ز آتش‌های لا

گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار — تا کند پاکت ز هستی‌، هست گردی ز اجتبا

عاقبت‌بینی مکن تا عاقبت‌بینی شوی — تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی

تا ببینی هستی‌ات چون از عدم سر برزند — روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی

جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید — گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی

آن عدم نامی که هستی موج‌ها دارد از او — کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا

اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این — تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی

از میان شمع بینی برفروزد شمع تو — نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا

مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا — دررباید جانت را او از سزا و ناسزا

لیک از آسیب جانت وز صفای سینه‌ات — بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما

در جهان محو باشی هست مطلق کامران — در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا

دیده‌های کون در رویت نیارد بنگرید — تا که نجهد دیده‌اش از شعشعه آن کبریا

ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا — که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا

شعله‌های نور بینی از میان گردها — محو گردد نور تو از پرتو آن شعله‌ها

زو فروآ تو ز تخت و سجده‌ای کن زانک هست — آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا

ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر — تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی

تا نیارد سجده‌ای بر خاک تبریز صفا — کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا

← Önceki 155 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı