← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۲۸۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ای عاشقان ای عاشقان دیوانهام کو سلسله — ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله
زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی — وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله
برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان — کز بهر ما بر آسمان گردان شدهست این مشعله
آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل — از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله
روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد — آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله
گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد — اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله
کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی — وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله
سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی — بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله
چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل — چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله
صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته — بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله
بیدل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی — کاین عقل جزوی میشود در چشم عشقت آبله
تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد — کز جعد پیچاپیچ او مشکل شدهست این مساله
اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی — زیرا ز خون عاشقان آغشتهست این مرحله
رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله — زیرا که زاید فتنهها این روزگار حامله
از رنجها مطلق روی اندر امان حق روی — در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بیگله
چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی — آزاد و فارغ گشتهای هم از دکان هم از غله
ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد — آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله
در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده — شب هم مکن اندیشهای زین زنگی پرزنگله
خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا — زیرا نگنجد موجها اندر سبو و بلبله