☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۴۴۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آخر مراعاتی بکن مر بی‌دلان را ساعتی — ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی

ای آن که هستت در سخن مستی می‌های کهن — دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی

تن چون کمانم دل چو زه ای جان کمان بر چرخ نه — سوی فراز چرخ نه آن نردبان را ساعتی

پیر از غمت هر جا فتی زان پیش کید آفتی — بنما که بینم دولتی بس جاودان را ساعتی

ای از کفت دریا نمی‌محروم کردی محرمی — در خواب کن جانا دمی مر پاسبان را ساعتی

عشقت می بی‌چون دهد در می همه افیون نهد — مستت نشانی چون دهد آن بی‌نشان را ساعتی

از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کن — از جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی

ای صد درج خوشتر ز جان وصف تو ناید در زبان — الا که صوفی گوید آن پیش آر آن را ساعتی

استغفرالله ای خرد صوفی بدو کی ره برد — هر مرغ زان سو کی پرد درکش زبان را ساعتی

ای کرده مه دراعه شق از عشقت ای خورشید حق — از بهر لعلش ای شفق بگذار کان را ساعتی

جز عشق او در دل مکن تدبیر بی‌حاصل مکن — اندر مکان منزل مکن لا کن مکان را ساعتی

ای امن‌ها در خوف تو ای ساکنی در طوف تو — جان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتی

بنگر در این فریاد کن آخر وفا هم یاد کن — برتاب شاها داد کن این سو عنان را ساعتی

یک دم بدین سو رای کن جان را تو شکرخای کن — در دیده ما جای کن نور عیان را ساعتی

تیرم چو قصد جه کنم پرم بده تا به کنم — ابرو نما تا زه کنم من آن کمان را ساعتی

ای زاغ هجران تهی چون زاغ از من کی رهی — کی گوید آن نور شهی خواهم فلان را ساعتی

ای نفس شیر شیررگ چون یافتی زان عشق تک — انداز تو در پیش سگ این لوت و خوان را ساعتی

ای از می جان بی‌خبر تا چند لافی از هنر — افکن تو در قعر سقر آن دام نان را ساعتی

کو شهریار این زمن مخدوم شمس الدین من — تبریز خدمت کن به تن آن شه نشان را ساعتی

← Önceki 2442 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı