☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۵۰۲

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

امیر دل همی‌گوید تو را گر تو دلی داری — که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری

تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی — وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری

ببین بی‌نان و بی‌جامه خوش و طیار و خودکامه — ملایک را و جان‌ها را بر این ایوان زنگاری

چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی — پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری

وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی — تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری

عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را — تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه — که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری — فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید — مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‌آری

نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او — به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری

غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی — به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری

غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده — دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری

همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه — به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری

شب این روز آن باشد فراق آن وصال این — قدح در دور می‌گردد ز صحت‌ها و بیماری

گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون — که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری

چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را — که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

← Önceki 2503 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı