← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی — عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید؛ نمودم گوش کَرّانه — که یعنی: من گران گوشم! سخن را بازفرمایی؟
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرّ — که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را، بخندید و بگفت این را — بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کرّ ببردم گوش و سر پیشش — بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم — همه درهام شد بسته، بدان فرهنگ و بدرایی
به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو — بپرسیدش ز نام من؛ بگفتا گیج و سودایی
نظر کردم دگربارش که اندر کش به گفتارش — که شاگرد درِ اویی، چو او عیّار سیمایی
مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمیدانی — که حیلتگر به پیش او نبیند غیر رسوایی
مکن حیلت که آن حلوا گَهی در حلق تو آید — که، جوشی بر سرِ آتش مثال دیگِ حلوایی