☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › بیست و دوم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم — نفسی در نظر خوش  نمکان شور کنیم

هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم — وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم

وهم رنجور همی دارد ره جویان را — ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم

غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم — وانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم

وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین — سورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم

ره نمایان که به فن راه‌زنان فرح‌اند — راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم

جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم — کار سلطان جهان‌بخش به دستور کنیم

کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل — صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم

تاکنون شحنه بد او دزدی او بنماییم — میر بودست، ورا چاکر و مأمور کنیم

همه از چنگ ستمهاش همی زاریدند — استخوانهای ورا بر بط وطنبور کنیم

کیمیا آمد و غمها همه شادیها شد — ما چو سایه پس ازین خدمت آن نور کنیم

بی‌نوایان سپه را همه سلطان سازیم — همه دیوان سپه را ملک و حور کنیم

نار را هر نفسی خلعت نوری بخشیم — کوهها را ز تجلی همه چون طور کنیم

خط سلطان جهانست و چنین توقیع است — که ازین پس سپس هر غزلی ترجیع است

خیز تا رقص درآییم همه دست زنان — که رهیدیم به مردی همه از دست زنان

باغ سلطان جهان را بگشودند صلا — همه آسیب بتانست و همه سیبستان

چه شکر باید آنجا که شود زهر شکر؟! — چه شبان باید آنجا که شود گرگ شبان؟!

همگی فربهی و پرورش و افزونیست — چو نهاد این لبون برسر آن شیر لبان

خاص مهمانی سلطان جهانست بخور — نه ز اقطاع امیرست و نه از داد فلان

آفتابیست به هر روزن و بام افتاده — حاجتت نیست که در زیر کشی زله نهان

ز چه ترسیم که خورشید کمین لشکر اوست — که ز نورست مر او را سپر و تیغ و سنان

این همه رفت، بماناد شعاع رویت — که هر آنک رخ تو دید ندارد سر جان

یک زبانه‌ست از آن آتش خود در جانم — که از آن پنج زبانه‌ست مرا پیچ زبان

هر دو از فرقت تو در تف و پیچاپیچ‌اند — باورم می‌نکنی، هین بشنو بانگ امان

شیر را گر نچشیدی بنگر تربیتش — تیر را گر بندیدی بشنو بانگ کمان

مثل او نقش نگردد به نظر در دیده — هیچ دیده بندیدست مثال سلطان

لیک از جستن او نیست نظر را صبری — از ملک تا بسمک از پی او در دوران

هین چو خورشید و مهی از مه و خورشید تو به — می‌ستان نور ز سبحان و بخلقان می‌ده

زو فراموش شدت بندگی و خدمت من — بی‌وفا نیستی، آخر مکن ای جان چمن

خود یکی روز نگفتی، که : « مرا یاری بود » — زود بستی ز من و نام من ای دوست دهن

سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر — وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن

من ز مستی تو گر زانک شکستم جامی — نه تو بحر عسلی در کرم و خلق حسن؟

رسن زلف تو گر زانک درین دام فتد — صد دل و جان بزند دست به هر پیچ و شکن

بی‌نسیم کرمت جان نگشاید دیده — چشم یعقوب بود منتظر پیراهن

من چو یوسف اگر افتادم اندر چاهی — کم از آنک فکنی در تک آن چاه رسن؟

نه تو خورشید بدی بنده چو استارهٔ روز؟ — نه تو چون شمع بدی بنده ترا همچو لگن؟

بی‌تو ای آب حیات من و ای باد صبا — کی بخندد دهن گلشن و رخسار سمن؟!

تا ز انفاس خدا درندمد روح‌الله — مریمان شکرستان نشوند آبستن

نه تو آنی که اگر بر سر گوری گذری — در زمان در قدمت چاک زند مرده کفن؟

نه تو ساقی روانها بدهٔ ششصد سال؟ — تن تن چنگ تو می‌آمد بی‌زحمت تن؟

چند بیتی که خلاصه‌ست فرو ماند، تو گو — کز عظیمی بنگنجید همی در گفتن

هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر — دف من دفتر عشق و دف ایشان دف‌تر

← Önceki 3256 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı