← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۳۸۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست — نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست
گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست — گفت آری من قصابم گردران با گردنست
دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل — آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست
چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من — در دو عالم مینگنجد آنچ در چشم منست
رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت — آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست
ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش — میزند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست
اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شدهست — غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست
زیر پاشان گنجها و سوی بالا باغها — بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست
من اگر پیدا نگویم بیصفت پیداست آن — ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو — صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست