گلستان › دیباچه (1/2)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم — مِنّت خدای را عَزَّ وَ جَلَّ که طاعتش موجبِ قُربَت است و به شُکر اندرش مَزیدِ نعمت. هر نفسی که فرو میرود مُمدِّ حیات است و چون بر میآید مُفَرِّحِ ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که برآید — کز عُهدهٔ شکرش به درآید؟
اِعمَلوا آلَ داودَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِن عبادیَ الشَّکور — بنده همان به که ز تقصیرِ خویش
عُذر به درگاهِ خدای آورد — وَر نه سِزاوار خداوندیاش
کس نتواند که به جای آورد — بارانِ رحمتِ بیحسابش همه را رسیده و خوانِ نعمتِ بیدَریغَش همه جا کشیده. پردهٔ ناموسِ بندگان به گناهِ فاحش نَدَرَد و وظیفهٔ روزی به خطایِ مُنکَر، نَبُرَد.
ای کریمی که از خزانهٔ غیب — گَبر و تَرسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم؟ — تو که با دشمن این نظر داری
فرّاشِ بادِ صبا را گفته تا فرشِ زُمُرُّدی بِگُستَرد و دایهٔ ابرِ بهاری را فرموده تا بَناتِ نَبات در مَهدِ زمین بپرورد. درختان را به خَلعَتِ نوروزی، قبایِ سبزِ ورق در بر گرفته و اَطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ ربیع، کلاهِ شکوفه بر سر نهاده. عصارهٔ نالی به قدرت او شهدِ فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخلِ باسق گشته. — ابر و باد و مَه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری — همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری — در خبر است از سَرور کائنات و مَفْخَرِ موجودات و رحمتِ عالَمیان و صَفوتِ آدمیان و تتمهٔ دورِ زمان، محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم،
شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریم — قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم
چه غم دیوارِ امّت را که دارد چون تو پشتیبان؟ — چه باک از موجِ بحر آن را که باشد نوح، کَشتیبان؟
بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِ — حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ
هر گاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشانروزگار، دست اِنابت به امید اِجابت به درگاه حق جلَّ و علا بردارد، ایزد تعالی در وی نظر نکند. بازش بخواند باز اِعراض کند. بازش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید: — «یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غَیری فَقد غَفَرتُ لَهُ»
دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاریِ دعا و زاریِ بنده همی شرم دارم. — کَرَم بین و لطف خداوندْگار
گُنه بنده کردهست و او شرمسار — عاکفانِ کعبهٔ جلالش به تقصیرِ عبادت معترف که «ما عَبَدْناکَ حقّ عبادتِک» و واصفانِ حلیهٔ جمالش به تحیّر منسوب که «ما عَرَفناکَ حقَّ مَعرِفتِک».
گر کسی وصف او ز من پرسد — بیدل از بینشان چه گوید باز؟
عاشقان، کشتگان معشوقند — بَر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر به جَیبِ مراقبت فرو برده بود و در بحرِ مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: «از این بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟» گفت: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت». — ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد — این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کآن را که خبر شد، خبری باز نیامد — ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم — مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّلِ وصفِ تو ماندهایم — ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صِیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قَصْبُ الْجَیبِ حدیثش که همچون شکر میخورند و رُقعهٔ مُنشئاتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد؛ بلکه خداوند جهان و قطب دایرهٔ زمان و قائممقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظِلُّ اللهِ تَعالیٰ في أَرضِهِ؛ رَبِّ ارْضَ عَنهُ و أَرْضِه، به عین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده، لاجرم کافّهٔ اَنام از خواص و عوام به محبت او گراییدهاند که الناسُ عَلیٰ دینِ مُلُوکِهم.
زآن گه که تو را بر من مسکین نظر است — آثارم از آفتاب مشهورتر است
گر خود همه عیبها بدین بنده در است — هر عیب که سلطان بپسندد، هنر است
گِلی خوشبوی در حمام روزی — رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفتم که «مشکی یا عبیری؟ — که از بوی دلاویز تو مستم؟»
بگفتا: «من گِلی ناچیز بودم — و لیکن مدّتی با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد — وگرنه من همان خاکم که هستم»
اللّهمَ مَتِّعِ المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِفْ جمیلَ حَسَناتِه و ارْفَعْ دَرَجةَ أَوِدّائه و وُلاتِه وَ دَمِّرْ عَلیٰ أَعْدائه و شُناتِه بما تُلِيَ في القرآنِ مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِنْ بَلَدَه و احْفَظْ وَلَدَه — لَقَد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سَعدُه
وَ أَیَّدَهُ الْمَولیٰ بِأَلوِیَةِ النَّصرِ — کذلکَ یَنْشَأُ لینةٌ هو عِرقُها
و حُسنُ نباتِ الْأَرضِ من کَرمِ الْبَذرِ — ایزدِ تعالی و تقدّس، خطهٔ پاک شیراز را به هیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگه داراد.
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست — تا بر سرش بُوَد چو تویی سایهٔ خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک — مانند آستان درت مأمن رضا
بر توست پاس خاطر بیچارگان و شکر — بر ما و بر خدای جهانآفرین جزا
یا رب! ز باد فتنه نگهدار خاک پارس — چندان که خاک را بُوَد و باد را بقا
یک شب تأمل ایام گذشته میکردم و بر عمرِ تلف کرده تأسف میخوردم و سنگِ سراچهٔ دل به الماسِ آبِ دیده میسُفتم و این بیتها مناسبِ حالِ خود میگفتم: — هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی — ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روز دریابی — خجل آن کس که رفت و کار نساخت
کوسِ رحلت زدند و بار نساخت — خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
باز دارد پیاده را ز سبیل — هر که آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل به دیگری پرداخت — وآن دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت به سر نبرد کسی — یارِ ناپایدار، دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار — نیک و بد چون همی بباید مُرد
خُنُک آن کس که گویِ نیکی بُرد — برگِ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس، ز پیش فرست — عمر برف است و آفتابِ تموز
اندکی ماند و خواجه غَرِّه هنوز — ای تهیدستْ رفته در بازار
ترسمت پُر نیاوری دستار — هر که مزروع خود بخورد به خوید
وقت خرمنش خوشه باید چید — بعد از تأمل این معنی، مصلحت چنان دیدم که در نشیمنِ عزلت نشینم و دامنِ صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و مِنبعد پریشان نگویم.
زبانبریده به کنجی نشسته صُمٌّ بُکمْ — به از کسی که نباشد زبانش اندر حُکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس، به رسم قدیم از در درآمد. چندان که نشاطِ ملاعبت کرد و بساطِ مداعبت گسترد، جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت: — کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خَوشی — که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان در کَشی — کسی از متعلّقانِ مَنَش بر حَسَب واقعه مطلّع گردانید که «فلان عزم کرده است و نیّت جزم، که بقیَّتِ عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند. تو نیز اگر توانی سرِ خویش گیر و راه مُجانبت پیش». گفتا: «به عزّتِ عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آن گه که سخن گفته شود به عادتِ مألوف و طریقِ معروف که آزردن دوستان جهل است و کفّارتِ یمین سهل و خِلافِ راه صواب است و نقص رای اولوالالباب؛ ذوالفِقار علی در نیام و زبان سعدی در کام».
زبان در دهان ای خردمند چیست؟ — کلیدِ درِ گنجِ صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی — که جوهرفروش است یا پیلهور؟
اگر چه پیشِ خردمند خامُشی ادب است — به وقتِ مصلحت آن به، که در سخن کوشی
دو چیز طَیرهٔ عقل است، دم فرو بستن — به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی
فی الجمله زبان از مکالمهٔ او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاورهٔ او گردانیدن مروّت ندانستم که یارْ موافق بود و ارادتْ صادق. — چو جنگ آوری با کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بُوَد یا گریز — به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرجکنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولتِ بَرد آرمیده بود و ایام دولتِ وَردْ رسیده.
پیراهنِ برگ، بر درختان — چون جامهٔ عیدِ نیکبختان
1 / 292 Sonraki →