گلستان › باب پنجم در عشق و جوانی › حکایت شمارهٔ ۱۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در عُنْفُوانِ جوانی چنان که افتد و دانی، با شاهدی سَری و سِرّی داشتم، به حکمِ آن که حَلقی داشت طَیِّبُ الْاَدا وَ خَلقی کَالْبَدْرِ إذٰا بَدٰا. — آن که نَباتِ عارِضش آبِ حیات میخورَد
در شکرش نگه کند هر که نَبات میخورَد — اتّفاقاً به خلافِ طبعْ از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم؛ دامن از او در کشیدم و مُهره برچیدم و گفتم:
برو هر چه میبایدت پیش گیر — سرِ ما نداری، سرِ خویش گیر
شنیدمش که همیرفت و میگفت: — شپّره گر وصلِ آفتاب نخواهد
رونقِ بازارِ آفتاب نکاهد — این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.
فَقَدْتُ زَمانَ الْوَصْلِ وَ الْمَرْءُ جاهِلٌ — بِقَدْرِ لَذیذِ الْعَیْشِ قَبْلَ المَصٰائِبِ
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن — خوشتر که پس از تو زندگانی کردن
امّا به شُکر و مِنّتِ باری، پس از مدّتی باز آمد، آن حلقِ داوودی متغیّر شده و جمالِ یوسفی به زیان آمده و بر سیبِ زَنَخْدانش چون بِهْ گردی نشسته و رونقِ بازار حُسنش شکسته، متوقّع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم: — آن روز که خطِّ شاهدت بود
صاحبنظر از نظر براندی — امروز بیامدی به صلحش
کش فتحه و ضمّه بر نشاندی — تازه بهارا، وَرَقت زرد شد
دیگ منه، کآتشِ ما سرد شد — چند خرامیّ و تکبّر کنی؟
دولتِ پارینه تصوّر کنی — پیشِ کسی رو که طلبکارِ توست
ناز بر آن کن که خریدارِ توست — سبزه در باغ، گفتهاند: خوش است
داند آن کس که این سخن گوید — یعنی از رویِ نیکوان خط سبز
دلِ عشّاق بیشتر جوید — بوستانِ تو گَنْدِنازاریست
بس که بر میکنیّ و میروید — گر صبر کُنی ور نَکَنی مویِ بناگوش
این دولتِ ایّامِ نکویی به سر آید — گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش
نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید — سؤال کردم و گفتم: جمالِ روی تو را
چه شد که مورچه بر گردِ ماه جوشیدهست؟ — جواب داد: ندانم چه بود رویم را؟
مگر به ماتمِ حُسنم سیاه پوشیدهست