گلستان › باب پنجم در عشق و جوانی › حکایت شمارهٔ ۲۱
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
جوانی پاکباز و پاکرو بود — که با پاکیزهرویی در گرو بود
چنین خواندم که در دریای اعظم — به گردابی درافتادند با هم
چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد — مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر — مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی برآشفت — شنیدندش که جان میداد و میگفت:
حدیث عشق از آن بطّال منیوش — که در سختی کند یاری فراموش
چنین کردند یاران زندگانی — ز کار افتاده بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی — چنان داند که در بغداد تازی
دلارامی که داری دل در او بند — دگر چشم از همه عالم فرو بند
اگر مجنون لیلی زنده گشتی — حدیث عشق از این دفتر نبشتی