☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب پنجم در عشق و جوانی › حکایت شمارهٔ ۲۱

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جوانی پاکباز و پاکرو بود — که با پاکیزه‌رویی در گرو بود

چنین خواندم که در دریای اعظم — به گردابی درافتادند با هم

چو مَلّاح آمدش تا دست گیرد — مبادا کاندر آن حالت بمیرد

همی گفت از میان موج و تشویر — مرا بگذار و دست یار من گیر

در این گفتن جهان بر وی برآشفت — شنیدندش که جان می‌داد و می‌گفت:

حدیث عشق از آن بطّال منیوش — که در سختی کند یاری فراموش

چنین کردند یاران زندگانی — ز کار افتاده بشنو تا بدانی

که سعدی راه و رسم عشقبازی — چنان داند که در بغداد تازی

دلارامی که داری دل در او بند — دگر چشم از همه عالم فرو بند

اگر مجنون لیلی زنده گشتی — حدیث عشق از این دفتر نبشتی

← Önceki 154 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı