گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شبخیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز. — شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گردِ ما خفته.
پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد. چنان خوابِ غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند. — گفت: جانِ پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستینِ خلق افتی.
نبیند مدّعی جز خویشتن را — که دارد پردهٔ پندار در پیش
گرت چشمِ خدا بینی ببخشند — نبینی هیچکس عاجزتر از خویش