گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۱۹
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند. — بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
چو پیروز شد دزدِ تیرهروان — چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. — یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظهای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.
گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن. — آهنی را که موریانه بخورد
نتوان برد از او به صِیقَل زنگ — با سیهدل چه سود گفتن وعظ؟
نرود میخِ آهنی، در سنگ — همانا که جرم از طرف ماست.
به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب — که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی — بده وگرنه ستمگر به زور بستاند