☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۱۹

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بی‌قیاس ببردند. — بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.

چو پیروز شد دزدِ تیره‌روان — چه غم دارد از گریهٔ کاروان؟!

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. — یکی گفتش از کاروانیان: مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گویی تا طرفی از مالِ ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.

گفت: دریغ کلمهٔ حکمت با ایشان گفتن. — آهنی را که موریانه بخورد

نتوان برد از او به صِیقَل زنگ — با سیه‌دل چه سود گفتن وعظ؟

نرود میخِ آهنی، در سنگ — همانا که جرم از طرف ماست.

به روزگارِ سلامت، شکستگان دریاب — که جبرِ خاطرِ مسکین بلا بگرداند

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی — بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

← Önceki 62 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı