☪ Anlam Arayışı

← Gülistan

گلستان › باب دوم در اخلاق درویشان › حکایت شمارهٔ ۳۳

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی از مُتَعَبِّدان در بیشه زندگانی کردی و برگِ درختان خوردی. — پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مَقامی بسازم که فَراغِ عبادت، از این بِهْ دست دهد و دیگران هم به برکت اَنفاس شما مُسْتَفید گردند و به صَلاح اعمال شما اقتدا کنند.

زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت. — یکی از وزیران گفتش: پاسِ خاطر ملِک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیّتِ مکان معلوم کنی، پس اگر صفایِ وقتِ عزیزان را از صحبتِ اَغیار کدورتی باشد، اختیار باقیست.

آورده‌اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان‌سرای خاصِّ مَلِک را بدو پرداختند، مقامی دلگشایِ روان آسای. — گلِ سرخش چو عارضِ خوبان

سنبلش همچو زلفِ محبوبان — همچنان از نهیب بَرْدِ عَجوز

شیر ناخورده طفلِ دایه هنوز — وَ اَفاِنینُ عَلَیْها جُلَّنارْ

عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نارْ — ملِک درحال، کنیزکی خوبروی پیش فرستاد؛

ازین مه پاره‌ای، عابدفریبی — ملایک صورتی، طاووس‌زیبی

که بعد از دیدنش صورت نبندد — وجودِ پارسایان را شکیبی

همچنین در عقبش غلامی بدیع‌الجمالِ لطیف‌الاعتدال: — هَلَکَ النّاسُ حَوْلَهُ عَطَشاً

وَ هْوَ ساقٍ یَرَیٰ وَ لاٰ یَسْقی — دیده از دیدنش نگشتی سیر

همچنان کز فرات، مُسْتَسْقی — عابد طعام‌های لذیذ خوردن گرفت، و کسوت‌هایِ لطیف پوشیدن و از فَواکه و مَشموم و حَلاوات تمتّع یافتن و در جمالِ غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته‌اند: زلفِ خوبان زنجیرِ پایِ عقل است و دامِ مرغِ زیرک.

در سرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش — مرغِ زیرک به‌حقیقت منم امروز و تو دامی

فی‌الجمله دولتِ وقتِ مجموع به روزِ زوال آمد. چنان که شاعر گوید: — هر که هست از فقیه و پیر و مرید

وز زبان‌آورانِ پاک‌نَفَس — چون به دنیایِ دون فرود آید،

به عسل در بماند پایِ مگس — بار دیگر ملِک به دیدن او رغبت کرد.

عابد را دید از هیأتِ نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالشِ دیبا تکیه زده و غلام پری‌پیکر به مِرْوَحهٔ طاووسی بالای سر ایستاده؛ — بر سلامتِ حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند، تا ملک به انجام سخن گفت: چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زُهّاد را.

وزیرِ فیلسوفِ جهاندیدهٔ حاذق که با او بود گفت: ای خداوند! شرطِ دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی، عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند. — خاتونِ خوب‌صورتِ پاکیزه‌روی را

نقش و نگار و خاتمِ پیروزه، گو مباش — درویشِ نیک‌سیرتِ پاکیزه‌خوی را

نانِ رِباط و لقمهٔ دریوزه، گو مباش — تا مرا هست و دیگرم باید،

گر نخوانند زاهدم، شاید

← Önceki 76 / 292 Sonraki →

Anlam Arayışı