الهی نامه › بخش سیزدهم › (۱) حکایت اسکندر رومی با مرد فرزانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
رسید اسکندر رومی بجائی — طلب میکرد از آنجا آشنائی
که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد — ز شاگردی یکی اُستاد گیرد
رهت علمست اگر شاه جهانی — تو ذوالقرنین گردی گر بدانی
بدو گفتند اینجا هست مردی — که در دین نیست او را هم نبردی
گروهی مردمش دیوانه خوانند — گروهی کامل و مردانه دانند
وطن گه بر در دروازه دارد — به عزلت در جهان آوازه دارد
سکندر کس فرستاد و بخواندش — کسی کانجا شد القصّه براندش
بدو گفتا رسول شه که برخیز — ملک میخواندت منشین و مستیز
اجابت کن چه گر بر تو گرانست — که ذوالقرنین سلطان جهانست
زبان بگشاد آن مرد یگانه — که من آزادم از شاه زمانه
که آن کس را که شاهت بندهٔ اوست — خداوندش منم کی دارمش دوست
شهت از بندگان بندهٔ ماست — نباید رفت پیش او مرا راست
رسول آمد بداد ازمرد پیغام — بخشم آمد ازو شاه نکونام
پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست — و یا از جاهلی بیگاه مردیست
چو من هم بندهام حق را و هم دوست — که گوید حق تعالی بندهٔ اوست
نیارد خواند نه شاه و نه درویش — مرا از بندگان بندهٔ خویش
بر او رفت و کرد آنگه سلامش — جوابی داد درخورد مقامش
شهش گفتا چرا گر کاردانی — مرا از بندگان بنده خوانی
جوابش داد مرد و گفت ای شاه — بزیر پای کردی عالمی راه
که تا بر آبِ حیوان دست یابی — نمیری زندگی پیوست یابی
کنون این را امل گویند ای شاه — ترا چون بندگان افکنده در راه
بهم آوردهٔ صد دست لشگر — که تا مالک شوی بر هفت کشور
کنون این حرص باشد گر بدانی — که او را بندهٔ بسته میانی
چو در حرص و امل افکندهٔ تن — خداوند تو آمد بندهٔ من
چو از حرص و امل درّنده باشی — به پیش بندهٔ من بنده باشی
امل چون شاخ زد جاوید امان خواست — ز تو آب حیات از بهرِ آن خواست
ولی حرصت جهان میخواست ازتو — سپه چندین ازان میخواست از تو
کسی کو طالب جان و جهانست — اگر جان و جهانش نیست زانست
چو برجان و جهان خویش لرزی — بر جان و جهان پس هیچ نرزی
جهان و جان ترا بس جاودانی — چو تو نه مرد این جان وجهانی
زدو چشم سکندر خون روان شد — دلش میگفت ازین غم خون توان شد
سکندر گفت او دیوانهٔ نیست — که عاقلتر ازو فرزانهٔ نیست
بسا راحت که آمد زو بروحم — تمامست از سفر این یک فتوحم
ز بیم مرگ آب زندگانی — سکندر جُست و مُرد اندر جوانی
چه پرسی قصّهٔ سدّ سکندر — توئی هم سدِّ خویش از خویش بگذر
وجود تو ترا سدیست در پیش — تو پیوسته دران سد مانده در خویش
توئی در سدِّ خود یاجوج و ماجوج — که طوق گردنت سدّیست چون عُوج
تو گر برگیری از پیش این تُتُق را — چو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را
اگر آزاد کردی گردن خویش — برستی زین همه غم خوردن خویش
وگرنه صد هزاران پرده بینی — درون پرده جان مرده بینی
وگر خواهی کز آتش بگذری تو — بآتش گاهِ دنیا ننگری تو
اگر موئی خیانت کرده باشی — بکوهی آتشین در پرده باشی
چو بر آتش گذشتن عین راهست — چه پرسی گر سیاوش بیگناهست
ترا گر حق محابا مینکردی — بیک نفست تقاضا مینکردی
نگونساری مردم از محاباست — محابا گر نبودی کژ شدی راست
ترا چندین بلا در پیش آخر — چه میخواهی بگو از خویش آخر
جهانی خصم گرد آوردهٔ تو — بترس از مرگ آخر مردهٔ تو