☪ Anlam Arayışı

← İlâhînâme

الهی نامه › بخش بیستم › (۱) حکایت شیخ با ترسا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار — شبانگاهی برون آمد ببازار

که لختی ترّه برچیند ز راهی — که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی

یکی ترسا کُمَیتی بر نشسته — بر او زینی مرصّع تنگ بسته

غلامان پیش و پس بسیار با او — دو چاری خورد در بازار با او

چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد — ز درویشی خویش الحق خجل شد

خطابی کرد سوی حق کالهی — چنین خواهی مرا او را نخواهی

منم از دوستان وز دشمنان او — چنین خواهی که من باشم چنان او

یکی ترساست در ناز و زر و عز — مسلمانی چنین بی برگ و عاجز

محبت را نصیب از تو گُدازش — عدو را هم نواو هم نوازِش

ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را — ولی اسپ و عمامه راندهٔ را

چو گفت آن پیرِ در خون مانده این راز — شنود از هاتفی در سینه آواز

که ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز — بَدَل کن تا کند ترسا بَدَل نیز

تو زان خود بده چون تنگدستی — وزان او همه بستان و رَستی

مسلمانی بترسائی بَدَل کن — بده فقر و غنا گیر و عمل کن

اگر او را دِرَم دادیم و دینار — ترا ای مرد دین دادیم ودیدار

ز دین بیزار شو دینار بستان — بیفکن خرقه و زنّار بستان

چو این سر در دل آن پاک افتاد — ز خود بیخود شد و در خاک افتاد

چو با خویش آمد آن از خویش رفته — وجود از پس خرد از پیش رفته

فغان در بست و گفتا ای الهم — نخواهم این بَدَل هرگز نخواهم

نخواهم این بَدَل من توبه کردم — دگر هرگز بگرد این نگردم

بصد صنعت نکو کردست دمساز — میفکن آن نکوئی را ز خود باز

بخودرایی تو خودرای و مستی — برآی از خود خدا را باش و رستی

اگر یک مویت از ایشان نشان هست — بیابی هرچه در هر دو جهان هست

← Önceki 282 / 335 Sonraki →

Anlam Arayışı