الهی نامه › بخش بیستم › (۱) حکایت شیخ با ترسا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار — شبانگاهی برون آمد ببازار
که لختی ترّه برچیند ز راهی — که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی
یکی ترسا کُمَیتی بر نشسته — بر او زینی مرصّع تنگ بسته
غلامان پیش و پس بسیار با او — دو چاری خورد در بازار با او
چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد — ز درویشی خویش الحق خجل شد
خطابی کرد سوی حق کالهی — چنین خواهی مرا او را نخواهی
منم از دوستان وز دشمنان او — چنین خواهی که من باشم چنان او
یکی ترساست در ناز و زر و عز — مسلمانی چنین بی برگ و عاجز
محبت را نصیب از تو گُدازش — عدو را هم نواو هم نوازِش
ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را — ولی اسپ و عمامه راندهٔ را
چو گفت آن پیرِ در خون مانده این راز — شنود از هاتفی در سینه آواز
که ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز — بَدَل کن تا کند ترسا بَدَل نیز
تو زان خود بده چون تنگدستی — وزان او همه بستان و رَستی
مسلمانی بترسائی بَدَل کن — بده فقر و غنا گیر و عمل کن
اگر او را دِرَم دادیم و دینار — ترا ای مرد دین دادیم ودیدار
ز دین بیزار شو دینار بستان — بیفکن خرقه و زنّار بستان
چو این سر در دل آن پاک افتاد — ز خود بیخود شد و در خاک افتاد
چو با خویش آمد آن از خویش رفته — وجود از پس خرد از پیش رفته
فغان در بست و گفتا ای الهم — نخواهم این بَدَل هرگز نخواهم
نخواهم این بَدَل من توبه کردم — دگر هرگز بگرد این نگردم
بصد صنعت نکو کردست دمساز — میفکن آن نکوئی را ز خود باز
بخودرایی تو خودرای و مستی — برآی از خود خدا را باش و رستی
اگر یک مویت از ایشان نشان هست — بیابی هرچه در هر دو جهان هست