الهی نامه › بخش بیستم › (۳) حکایت مرد صوفی که بر زبیده عاشق شد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
زُبَیده بود در هودج نشسته — بحج میرفت بر فالی خجسته
ز بادی آن سر هودج برافتاد — یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد
چنان فریاد و شوری در جهان بست — که نتوانست او را کس دهان بست
ازان صوفی زُبَیده گشت آگاه — نهفته خادمی را گفت آنگاه
مرا از نعرهٔ او باز خر زود — وگر خرجت شود بسیار زر زود
یکی همیان زر خادم بدو داد — ستد چون بدره شد تن را فرو داد
زُبَیده گفت هان او را بدانید — بسی سیلی بروی او برانید
فغان میکرد کآخر من چه کردم — که چندین زخم بی اندازه خوردم
زُبَیده گفت ای عاشق تو برخویش — چه خواهی کرد ای کذّاب ازین بیش
تو کردی دعوی عشق چو من کس — چو زر دیدی بسی بودت ز من بس
ز سر تا پا همه دعویت دیدم — که در دعویت بی معنیت دیدم
مرا بایست جُست و چون نجُستی — یقینم شد که اندر کار سُستی
مرا گر جُستتی اسباب و املاک — زر و سیمم ترا بودی همه پاک
ولیکن چون مرا بفروختی باز — سزای همّت تو کردم آغاز
مرا بایست جُست ای بی خبر یار — که تا جمله ترا بودی بیکبار
تو درحق بند دل تا رسته گردی — چو دل در خلق بندی خسته گردی
همه درها بگل بر خود فرو بند — در او گیر و کلّی دل در او بند
که تا از میغِ تاریک جدائی — بتابد نور صبح آشنائی
اگر آن روشنائی بازیابی — طریق آشنائی بازیابی
بزرگانی که سر بر ماه بردند — بنور آشنائی راه بردند