☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › در نیایش خداوند › بخش ۱ - سرآغاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

به نام خداوندِ جان‌آفرین — حکیمِ سخن‌ در زبان‌آفرین

خداوند بخشندهٔ دستگیر — کریم خطابخش پوزش‌پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت — به هر در که شد هیچ عزّت نیافت

سر پادشاهان گردن‌فراز — به درگاه او بر زمینِ نیاز

نه گردن‌کشان را بگیرد به فور — نه عذرآوران را براند به جور

وگر خشم گیرد ز کردارِ زشت — چو بازآمدی ماجرا درنوشت

اگر با پدر جنگ جوید کسی — پدر بی‌گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش — چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نباشد به کار — عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشی شفیق — به فرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترکِ خدمت کند لشکری — شود شاهِ لشکرکُش از وی بری

ولیکن خداوندِ بالا و پست — به عصیان، درِ رزق بر کس نبست

دو کونش یکی قطره از بحرِ علم — گنه بیند و پرده پوشد به حلم

ادیمِ زمین، سفرهٔ عام اوست — بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست

اگر بر جفاپیشه بشتافتی — که از دست قهرش امان یافتی؟

بری ذاتش از تهمتِ ضد و جنس — غنی، ملکش از طاعتِ جن و انس

پرستارِ امرش همه چیز و کس — بنی‌آدم و مرغ و مور و مگس

چنان پهن خوان کرم گسترد — که سیمرغ در قاف قسمت خورد

لطیف کرم‌گستر کارساز — که دارای خَلق است و دانای راز

مر او را رسد کبریا و منی — که ملکش قدیم است و ذاتش غنی

یکی را به سر بر نهد تاج بخت — یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاهِ سعادت یکی بر سرش — گلیمِ شقاوت یکی در برش

گلستان کند آتشی بر خلیل — گروهی به آتش بَرَد ز آب نیل

گر آن است، منشورِ احسان اوست — ور این است، توقیعِ فرمان اوست

پسِ پرده بیند عمل‌های بد — هم او پرده پوشد به آلای خَوْد

به تهدید اگر برکشد تیغِ حکم — بمانند کروبیان صُمّ و بکم

وگر دردهد یک صلای کرم — عزازیل گوید نصیبی برم

به درگاهِ لطف و بزرگیش بر — بزرگان نهاده بزرگی ز سر

فروماندگان را به رحمت قریب — تضرع‌کنان را به دعوت مجیب

بر احوالِ نابوده، علمش بصیر — به اسرارِ ناگفته، لطفش خبیر

به قدرت، نگهدارِ بالا و شیب — خداوندِ دیوانِ روزِ حسیب

نه مستغنی از طاعتش پشت کس — نه بر حرف او جای انگشت کس

قدیمی نکوکارِ نیکی‌ پسند — به کلک قضا در رحم نقش‌بند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب — روان کرد و بنهاد گیتی بر آب

زمین از تبِ لرزه آمد ستوه — فروکوفت بر دامنش میخِ کوه

دهد نطفه را صورتی چون پری — که کرده‌ست بر آب صورتگری؟

نهد لعل و پیروزه در صلبِ سنگ — گل لعل در شاخ پیروزه‌ رنگ

ز ابر افکند قطره‌ای سویِ یَم — ز صلب افکند نطفه‌ای در شکم

از آن قطره لولوی لالا کند — وز این، صورتی سروبالا کند

بر او علم یک ذره پوشیده نیست — که پیدا و پنهان به نزدش یکی‌ست

مهیاکنِ روزیِ مار و مور — اگر چند بی‌دست‌وپای‌اند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست — که داند جز او کردن از نیست، هست؟

دگر ره به کتمِ عدم در برد — وز آنجا به صحرای محشر برد

جهان مُتَّفِق بر الهیتش — فرومانده از کُنهِ ماهیتش

بشر ماورای جلالش نیافت — بصر منتهای جمالش نیافت

نه بر اوجِ ذاتش پرد مرغِ وهم — نه در ذیلِ وصفش رسد دستِ فهم

در این ورطه کشتی فرو شد هزار — که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار

چه شب‌ها نشستم در این سِیر، گم — که دِهشَت گرفت آستینم که قُم

محیط است علم مَلِک بر بسیط — قیاس تو بر وی نگردد محیط

نه ادراک در کُنهِ ذاتش رسید — نه فکرت به غورِ صفاتش رسید

توان در بلاغت به سَحبان رسید — نه در کُنهِ بی‌چون سُبحان رسید

که خاصان در این ره فَرَس رانده‌اند — به لااحصیٖ از تک فرومانده‌اند

نه هر جای مرکب توان تاختن — که جاها سپر باید انداختن

وگر سالکی مَحرمِ راز گشت — ببندند بر وی در بازگشت

کسی را در این بزم ساغر دهند — که داروی بیهوشی‌اش دَردهند

یکی باز را دیده بردوخته‌ست — یکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست

کسی ره سوی گنج قارون نَبُرد — وگر بُرد، ره باز بیرون نبرد

بمردم در این موج دریای خون — کز او کس نبرده‌ست کشتی برون

اگر طالبی کاین زمین طی کنی — نخست اسبِ بازآمدن پی کنی

تأمل در آیینهٔ دل کنی — صفایی به‌تدریج حاصل کنی

مگر بویی از عشق مستت کند — طلبکارِ عهدِ الستت کند

به پای طلب ره بدان جا بری — وز آنجا به بالِ محبت پری

بِدَرَّد یقین پرده‌های خیال — نماند سراپرده إلّا جلال

دگر مرکبِ عقل را پویه نیست — عنانش بگیرد تَحَیَّر که بیست

در این بحر جز مردِ راعی نرفت — گم آن شد که دنبال داعی نرفت

کسانی کز این راه برگشته‌اند — برفتند بسیار و سرگشته‌اند

خلاف پیمبر کسی ره گزید — که هرگز به منزل نخواهد رسید

مپندار سعدی که راه صفا — توان رفت جز بر پی مصطفی

1 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı