بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شبی یاد دارم که چشمم نخفت — شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست — تو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من — برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود — چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد — فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست — که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام — من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت — مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع — به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای — که ناگه بکشتش پریچهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر — که این است پایان عشق، ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن — به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست — برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض — چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ — و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار — وگر میروی تن به طوفان سپار