بوستان › باب سوم در عشق و مستی و شور › بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
کسی گفت پروانه را کای حقیر — برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رجا — تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
سمندر نهای گرد آتش مگرد — که مردانگی باید آنگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش کور — که جهل است با آهنین پنجه زور
کسی را که دانی که خصم تو اوست — نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو میکنی — که جان در سر کار او میکنی
گدایی که از پادشه خواست دخت — قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد او چون تو دوست — که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
مپندار کاو در چنان مجلسی — مدارا کند با چو تو مفلسی
وگر با همه خلق نرمی کند — تو بیچارهای با تو گرمی کند
نگه کن که پروانهٔ سوزناک — چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟
مرا چون خلیل آتشی در دل است — که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان میکشد — که مهرش گریبان جان میکشد
نه خود را بر آتش به خود میزنم — که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت — نه این دم که آتش به من در فروخت
نه آن میکند یار در شاهدی — که با او توان گفتن از زاهدی
که عیبم کند بر تولای دوست؟ — که من راضیم کشته در پای دوست
مرا بر تلف حرص دانی چراست؟ — چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم که یار پسندیده اوست — که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش — حریفی به دست آر همدرد خویش
بدان ماند اندرز شوریده حال — که گویی به کژدم گزیده منال
کسی را نصیحت مگو ای شگفت — که دانی که در وی نخواهد گرفت
ز کف رفته بیچارهای را لگام — نگویند کآهسته ران ای غلام
چه نغز آمد این نکته در سندباد — که عشق آتش است ای پسر پند، باد
به باد آتش تیز برتر شود — پلنگ از زدن کینه ور تر شود
چو نیکت بدیدم بدی میکنی — که رویم فرا چون خودی میکنی
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار — که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی خودپرستان روند — به کوی خطرناک مستان روند
من اول که این کار سر داشتم — دل از سر به یک بار برداشتم
سر انداز در عاشقی صادق است — که بدزهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهی در کمینم کشد — همان به که آن نازنینم کشد
چو بی شک نبشتهست بر سر هلاک — به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی؟ — همان به که در پای جانان دهی