بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که در دشتِ صنعا جنید — سگی دید برکنده دندانِ صید
ز نیرویِ سر پنجهٔ شیرگیر — فرومانده عاجز چو روباهِ پیر
پس از غُرم و آهو گرفتن به پی — لگد خوردی از گوسفندانِ حی
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش — بدو داد یک نیمه از زادِ خویش
شنیدم که میگفت و خوش میگریست — که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
به ظاهر من امروز از این بهترم — دگر تا چه راند قضا بر سَرم
گرم پایِ ایمان نلغزد ز جای — به سر بر نهم تاجِ عفوِ خدای
وگر کسوتِ معرفت در برم — نماند، به بسیار از این کمترم
که سگ با همه زشتنامی چو مُرد — مر او را به دوزخ نخواهند بُرد
ره این است سعدی که مردانِ راه — به عزّت نکردند در خود نگاه
از آن بر ملائک شرف داشتند — که خود را به از سگ نپنداشتند