بوستان › باب چهارم در تواضع › بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که لقمان سیهفام بود — نه تنپرور و نازکاندام بود
یکی بندهٔ خویش پنداشتش — زبون دید و در کارِ گل داشتش
جفا دید و با جور و قهرش بساخت — به سالی سَرایی ز بهرش بساخت
چو پیش آمدش بندهٔ رفته باز — ز لقمانش آمد نهیبی فراز
به پایش درافتاد و پوزش نمود — بخندید لقمان که پوزش چه سود؟
به سالی ز جورت جگر خون کنم — به یک ساعت از دل به در چون کنم؟
ولی هم ببخشایم ای نیکمرد — که سود تو ما را زیانی نکرد
تو آباد کردی شبستانِ خویش — مرا حکمت و معرفت گشت بیش
غلامی است در خیلم ای نیکبخت — که فرمایمش وقتها کارِ سخت
دگر ره نیازارمش سخت، دل — چو یاد آیدم سختیِ کارِ گل
هر آن کس که جورِ بزرگان نبُرد — نسوزد دلش بر ضعیفانِ خُرد
گر از حاکمان سختت آید سخُن — تو بر زیردستان درشتی مکُن
نکو گفت بهرامشه با وزیر — که دشوار با زیردستان مگیر