☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب اول در عدل و تدبیر و رای › بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یکی از بزرگان اهل تمیز — حکایت کند ز ابن عبدالعزیز

که بودش نگینی در انگشتری — فرو مانده در قیمتش جوهری

به شب گفتی از جرم گیتی فروز — دری بود از روشنایی چو روز

قضا را درآمد یکی خشک سال — که شد بدر سیمای مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت ندید — خود آسوده بودن مروت ندید

چو بیند کسی زهر در کام خلق — کیش بگذرد آب نوشین به حلق

بفرمود و بفروختندش به سیم — که رحم آمدش بر غریب و یتیم

به یک هفته نقدش به تاراج داد — به درویش و مسکین و محتاج داد

فتادند در وی ملامت کنان — که دیگر به دستت نیاید چنان

شنیدم که می‌گفت و باران دمع — فرو می‌دویدش به عارض چو شمع

که زشت است پیرایه بر شهریار — دل شهری از ناتوانی فگار

مرا شاید انگشتری بی‌نگین — نشاید دل خلقی اندوهگین

خنک آن که آسایش مرد و زن — گزیند بر آرایش خویشتن

نکردند رغبت هنرپروران — به شادی خویش از غم دیگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سریر — نپندارم آسوده خسبد فقیر

وگر زنده دارد شب دیر باز — بخسبند مردم به آرام و ناز

بحمدالله این سیرت و راه راست — اتابک ابوبکر بن سعد راست

کس از فتنه در پارس دیگر نشان — نبیند مگر قامت مهوشان

یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش — که در مجلسی می‌سرودند دوش

مرا راحت از زندگی دوش بود — که آن ماهرویم در آغوش بود

مر او را چو دیدم سر از خواب مست — بدو گفتم ای سرو پیش تو پست

دمی نرگس از خواب نوشین بشوی — چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی

چه می‌خسبی ای فتنه روزگار؟ — بیا و می لعل نوشین بیار

نگه کرد شوریده از خواب و گفت — مرا فتنه خوانی و گویی مخفت

در ایام سلطان روشن نفس — نبیند دگر فتنه بیدار کس

← Önceki 17 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı