بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۱۵ - حکایت روزه در حال طفولیت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
به طفلی درم رغبت روزه خاست — ندانستمی چپ کدام است و راست
یکی عابد از پارسایان کوی — همی شستن آموختم دست و روی
که بسم الله اول به سنت بگوی — دوم نیت آور، سوم کف بشوی
پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار — مناخر به انگشت کوچک بخار
به سبابه دندان پیشین بمال — که نهی است در روزه بعد از زوال
وز آن پس سه مشت آب بر روی زن — ز رستنگه موی سر تا ذقن
دگر دستها تا به مرفق بشوی — ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی
دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای — همین است و ختمش به نام خدای
کس از من نداند در این شیوه به — نبینی که فرتوت شد پیر ده؟
بگفتند با دهخدای آنچه گفت — فرستاد پیغامش اندر نهفت
که ای زشت کردار زیبا سخن — نخست آنچه گویی به مردم بکن
نه مسواک در روزه گفتی خطاست — بنی آدم مرده خوردن رواست؟
دهن گو ز ناگفتنیها نخست — بشوی آن که از خوردنیها بشست
کسی را که نام آمد اندر میان — به نیکوترین نام و نعتش بخوان
چو همواره گویی که مردم خرند — مبر ظن که نامت چو مردم برند
چنان گوی سیرت به کوی اندرم — که گفتن توانی به روی اندرم
وگر شرمت از دیدهٔ ناظر است — نه ای بیبصر، غیب دان حاضر است؟
نیاید همی شرمت از خویشتن — کز او فارغ و شرم داری ز من؟