بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۱۹ - حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی گفت با صوفییی در صفا — ندانی فلانت چه گفت از قفا
بگفتا خموش، ای برادر، بخفت — ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
کسانی که پیغام دشمن برند — ز دشمن همانا که دشمنترند
کسی قول دشمن نیارد به دوست — جز آن کس که در دشمنی یار اوست
نیارست دشمن جفا گفتنم — چنان کز شنیدن بلرزد تنم
تو دشمنتری کآوری بر دهان — که دشمن چنین گفت اندر نهان
سخنچین کند تازه جنگِ قدیم — به خشم آورَد نیکمرد سلیم
از آن همنشین تا توانی گریز — که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
سیهچال و مرد اندر او بسته پای — به از فتنه از جای بردن بهجای
میان دو تن جنگ چون آتش است — سخنچین بدبخت هیزمکش است