بوستان › باب هفتم در عالم تربیت › بخش ۲۰ - حکایت فریدون و وزیر و غماز
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فریدون وزیری پسندیده داشت — که روشن دل و دوربین دیده داشت
رضای حق اول نگه داشتی — دگر پاس فرمان شه داشتی
نهد عامل سفله بر خلق رنج — که تدبیر ملک است و توفیر گنج
اگر جانب حق نداری نگاه — گزندت رساند هم از پادشاه
یکی رفت پیش ملک بامداد — که هر روزت آسایش و کام باد
غرض مشنو از من نصیحت پذیر — تو را در نهان دشمن است این وزیر
کس از خاص لشکر نماندهست و عام — که سیم و زر از وی ندارد به وام
به شرطی که چون شاه گردن فراز — بمیرد، دهند آن زر و سیم باز
نخواهد تو را زنده این خودپرست — مبادا که نقدش نیاید به دست
یکی سوی دستور دولت پناه — به چشم سیاست نگه کرد شاه
که در صورت دوستان پیش من — به خاطر چرایی بد اندیش من؟
زمین پیش تختش ببوسید و گفت — نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت
چنین خواهم ای نامور پادشاه — که باشند خلقت همه نیک خواه
چو مرگت بود وعدهٔ سیم من — بقا بیش خواهندت از بیم من
نخواهی که مردم به صدق و نیاز — سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟
غنیمت شمارند مردان دعا — که جوشن بود پیش تیر بلا
پسندید از او شهریار آنچه گفت — گل رویش از تازگی برشکفت
ز قدر و مکانی که دستور داشت — مکانش بیفزود و قدرش فراشت
بد اندیش را زجر و تأدیب کرد — پشیمانی از گفتهٔ خویش خورد
ندیدم ز غماز سرگشتهتر — نگون طالع و بخت برگشتهتر
ز نادانی و تیره رایی که اوست — خلاف افکند در میان دو دوست
کنند این و آن خوش دگر باره دل — وی اندر میان کور بخت و خجل
میان دو کس آتش افروختن — نه عقل است و خود در میان سوختن
چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید — که از هر که عالم زبان درکشید
بگوی آنچه دانی سخن سودمند — وگر هیچ کس را نیاید پسند
که فردا پشیمان برآرد خروش — که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟