بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۱۲ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
فقیهی بر افتاده مستی گذشت — به مستوری خویش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتی نکرد — جوان سر برآورد کای پیرمرد
برو شکر کن چون به نعمت دری — که محرومی آید ز مستکبری
یکی را که در بند بینی مخند — مبادا که ناگه درافتی به بند
نه آخر در امکان تقدیر هست — که فردا چو من باشی افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نوشت — مزن طعنه بر دیگری در کنشت
ببند ای مسلمان به شکرانه دست — که زنار مغ بر میانت نبست
نه خود میرود هر که جویان اوست — به عنفش کشان میبرد لطف دوست
نگر تا قضا از کجا سیر کرد — که کوری بود تکیه بر غیر کرد