بوستان › باب هشتم در شکر بر عافیت › بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سرشتهست بارئ شفا در عسل — نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج — ولی درد مردن ندارد علاج
رمق ماندهای را که جان از بدن — برآمد، چه سود انگبین در دهن؟
یکی گرز پولاد بر مغز خورد — کسی گفت صندل بمالش به درد
ز پیش خطر تا توانی گریز — ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل — بدن تازه روی است و پاکیزه شکل
خراب آنگه این خانه گردد تمام — که با هم نسازند طبع و طعام
طبایع تر و خشک و گرم است و سرد — مرکب از این چار طبع است مرد
یکی زین چو بر دیگری یافت دست — ترازوی عدل طبیعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد — تف معده جان در خروش آورد
وگر دیگ معده نجوشد طعام — تن نازنین را شود کار خام
در اینان نبندد دل، اهل شناخت — که پیوسته با هم نخواهند ساخت
توانایی تن مدان از خورش — که لطف حقت میدهد پرورش
به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد — نهی، حق شکرش نخواهی گزارد
چو رویی به طاعت نهی بر زمین — خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور — گدا را نباید که باشد غرور
گرفتم که خود خدمتی کردهای — نه پیوسته اقطاع او خوردهای؟