بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۵ - حکایتِ عابد با شوخدیده
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
زباندانی آمد به صاحبدلی — که محکم فروماندهام در گلی
یکی سِفله را ده درم بر من است — که دانگی از او بر دلم ده من است
همه شب پریشان از او حال من — همه روز چون سایه دنبال من
بکرد از سخنهای خاطر پریش — درون دلم چون درِ خانه ریش
خدایش مگر تا ز مادر بزاد — جز این ده درم چیز دیگر نداد
ندانسته از دفتر دین الف — نخوانده به جز باب لاینصرف
خور از کوه یک روز سر بر نزد — که آن قلتبان حلقه بر در نزد
در اندیشهام تا کدامم کریم — از آن سنگدل دست گیرد به سیم
شنید این سخن پیر فرخ نهاد — درستی دو، در آستینش نهاد
زر افتاد در دست افسانه گوی — برون رفت از آنجا چو زر تازهروی
یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟ — بر او گر بمیرد نباید گریست
گدایی که بر شیر نر زین نهد — ابو زید را اسب و فرزین نهد
بر آشفت عابد که خاموش باش — تو مرد زبان نیستی، گوش باش
اگر راست بود آنچه پنداشتم — ز خلق آبرویش نگه داشتم
وگر شوخچشمی و سالوس کرد — الا تا نپنداری افسوس کرد
که خود را نگه داشتم آبروی — ز دست چنان گربزی یاوهگوی
بد و نیک را بذل کن سیم و زر — که این کسب خیر است و آن دفع شر
خنک آن که در صحبت عاقلان — بیاموزد اخلاق صاحبدلان
گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش — به عزت کنی پند سعدی به گوش
که اغلب در این شیوه دارد مقال — نه در چشم و زلف و بناگوش و خال