☪ Anlam Arayışı

← Bostan

بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۵ - حکایت‌ِ عابد با شوخ‌دیده

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زبان‌دانی آمد به صاحبدلی — که محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سِفله را ده درم بر من است — که دانگی از او بر دلم ده من است

همه شب پریشان از او حال من — همه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخن‌های خاطر پریش — درون دلم چون در‌ِ خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزاد — جز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الف — نخوانده به جز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزد — که آن قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریم — از آن سنگدل دست گیرد به سیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاد — درستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوی — برون رفت از آنجا چو زر تازه‌روی

یکی گفت: شیخ! این ندانی که کیست؟ — بر او گر بمیرد نباید گریست

گدایی که بر شیر نر زین نهد — ابو زید را اسب و فرزین نهد

بر آشفت عابد که خاموش باش — تو مرد زبان نیستی، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم — ز خلق آبرویش نگه داشتم

وگر شوخ‌چشمی و سالوس کرد — الا تا نپنداری افسوس کرد

که خود را نگه داشتم آبروی — ز دست چنان گربزی یاوه‌گوی

بد و نیک را بذل کن سیم و زر — که این کسب خیر است و آن دفع شر

خنک آن که در صحبت عاقلان — بیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش — به عزت کنی پند سعدی به گوش

که اغلب در این شیوه دارد مقال — نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

← Önceki 55 / 234 Sonraki →

Anlam Arayışı