بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم در ایام حاتم که بود — به خیل اندرش بادپایی چو دود
صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی — که بر برق پیشی گرفتی همی
به تک ژاله میریخت بر کوه و دشت — تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت
یکی سیلرفتار هاموننورد — که باد از پیاش باز ماندی چو گرد
ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم — بگفتند برخی به سلطان روم
که همتای او در کرم مرد نیست — چو اسبش به جولان و ناورد نیست
بیاباننوردی چو کشتی بر آب — که بالای سیرش نپرد عقاب
به دستور دانا چنین گفت شاه — که دعوی خجالت بود بیگواه
من از حاتم آن اسب تازینژاد — بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد
بدانم که در وی شکوه مهیست — وگر رد کند، بانگ طبل تهیست
رسولی هنرمند عالم به طی — روان کرد و ده مرد همراه وی
زمین مرده و ابر گریان بر او — صبا کرده بار دگر جان در او
به منزلگه حاتم آمد فرود — بر آسود چون تشنه بر زندهرود
سماطی بیفکند و اسبی بکشت — بهدامن شکر دادشان، زر به مشت
شب آنجا ببودند و روز دگر — بگفت آنچه دانست صاحبخبر
همیگفت حاتم پریشان چو مست — به دندان ز حسرت همیکند دست
که ای بهرهور موبد نیکنام — چرا پیش از اینم نگفتی پیام؟
من آن بادرفتارِ دُلدلشتاب — ز بهر شما دوش کردم کباب
که دانستم از هول باران و سیل — نشاید شدن در چراگاه خیل
به نوعی دگر روی و راهم نبود — جز او بر در بارگاهم نبود
مروّت ندیدم در آیین خویش — که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش
مرا نام باید در اقلیم فاش — دگر مرکب نامور گو مباش
کسان را درم داد و تشریف و اسب — طبیعیست اخلاق نیکو، نه کسب
خبر شد به روم از جوانمرد طی — هزار آفرین گفت بر طبع وی
ز حاتم بدین نکته راضی مشو — از این خوبتر ماجرایی شنو