بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۱۸ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که مردی است پاکیزه بوم — شناسا و رهرو در اقصای روم
من و چند سیاح صحرانورد — برفتیم قاصد به دیدار مرد
سر و چشم هر یک ببوسید و دست — به تمکین و عزت نشاند و نشست
زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت — ولی بی مروت چو بی بر درخت
به لطف و سخن گرم رو مرد بود — ولی دیگدانش عجب سرد بود
همه شب نبودش قرار و هجوع — ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع
سحرگه میان بست و در باز کرد — همان لطف و پرسیدن آغاز کرد
یکی بد که شیرین و خوش طبع بود — که با ما مسافر در آن ربع بود
مرا بوسه گفتا به تصحیف ده — که درویش را توشه از بوسه به
به خدمت منه دست بر کفش من — مرا نان ده و کفش بر سر بزن
به ایثار مردان سبق بردهاند — نه شب زنده داران دل مردهاند
همین دیدم از پاسبان تتار — دل مرده و چشم شب زندهدار
کرامت جوانمردی و نان دهی است — مقالات بیهوده طبل تهی است
قیامت کسی بینی اندر بهشت — که معنی طلب کرد و دعوی بهشت
به معنی توان کرد دعوی درست — دم بی قدم تکیه گاهی است سست