بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شنیدم که طی در زمان رسول — نکردند منشورِ ایمان، قبول
فرستاد لشکر، بشیرِ نذیر — گرفتند از ایشان گروهی اسیر
بفرمود کشتن به شمشیرِ کین — که ناپاک بودند و ناپاک دین
زنی گفت من دختر حاتمم — بخواهید از این نامور حاکمم
کرم کن به جای من ای محترم — که مولای من بود از اهل کرم
به فرمان پیغمبر نیکرای — گشادند زنجیرش از دست و پای
در آن قوم باقی نهادند تیغ — که رانند سیلابِ خون، بیدریغ
به زاری به شمشیرزن گفت زن — مرا نیز با جمله، گردن بزن
مروّت نبینم رهایی ز بند — به تنها و یارانم اندر کمند
همیگفت و گریان بر احوال طی — به سمع رسول آمد آوازِ وی
ببخشود آن قوم و دیگر عطا — که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا