بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت — زرش بود و یارای خوردن نداشت
نه خوردی، که خاطر بر آسایدش — نه دادی، که فردا بکار آیدش
شب و روز در بند زر بود و سیم — زر و سیم در بند مرد لئیم
بدانست روزی پسر در کمین — که ممسک کجا کرد زر در زمین
ز خاکش بر آورد و بر باد داد — شنیدم که سنگی در آن جا نهاد
جوانمرد را زر بقایی نکرد — به یک دستش آمد، به دیگر بخورد
کز این کمزنی بود ناپاکرو — کلاهش به بازار و میزر گرو
نهاده پدر چنگ در نای خویش — پسر چنگی و نایی آورده پیش
پدر زار و گریان همه شب نخفت — پسر بامدادان بخندید و گفت
زر از بهر خوردن بود ای پدر — ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
زر از سنگ خارا برون آورند — که با دوستان و عزیزان خورند
زر اندر کف مرد دنیاپرست — هنوز ای برادر به سنگ اندرست
چو در زندگانی بدی با عیال — گرت مرگ خواهند، از ایشان منال
چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر — که از بام پنجه گز افتی به زیر
بخیل توانگر به دینار و سیم — طلسمی است بالای گنجی مقیم
از آن سالها میبماند زرش — که لرزد طلسمی چنین بر سرش
به سنگ اجل ناگهش بشکنند — به اسودگی گنج قسمت کنند
پس از بردن و گرد کردن چو مور — بخور پیش از آن کهت خورد کرم گور
سخنهای سعدی مثال است و پند — به کار آیدت گر شوی کار بند
دریغ است از این روی برتافتن — کز این روی دولت توان یافتن