بوستان › باب دوم در احسان › بخش ۲۶ - حکایت
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ز تاج مَلِکزادهای در مناخ — شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تیرهرنگ — چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگها پاس دار ای پسر — که لعل از میانش نباشد به در
در اوباش، پاکان شوریده رنگ — همان جای تاریک و لعلند و سنگ
چو پاکیزهنفسان و صاحبدلان — بر آمیختهستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلی — که افتی بهسر وقت صاحبدلی
کسی را که با دوستی سرخوش است — نبینی که چون بار دشمن کش است؟
بدرّد چو گل جامه از دست خار — که خون در دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور در هوای یکی — مراعات صد کن برای یکی
گرت خاکپایانِ شوریدهسر — حقیر و فقیر آید اندر نظر
به مردی کز ایشان به در نیست آن — به خدمت کمر بندشان بر میان
تو هرگز مبینشان به چشم پسند — که ایشان پسندیده حق بسند
کسی را که نزدیک ظنت بد اوست — چه دانی که صاحبولایت خود اوست؟
در معرفت بر کسانی است باز — که درهاست بر روی ایشان فراز
بسا تلخ عیشان تلخی چشان — که آیند در حله دامنکشان
ببوسی گرت عقل و تدبیر هست — ملکزاده را در نواخانه دست
که روزی برون آید از شهربند — بلندیت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خریف — که در نوبهارت نماید ظریف