← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۳۰۰
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عیسی روح گرسنهست چو زاغ — خر او میکند ز کنجد کاغ
چونک خر خورد جمله کنجد را — از چه روغن کشیم بهر چراغ
چونک خورشید سوی عقرب رفت — شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ
آفتابا رجوع کن به محل — بر جبین خزان و دی نه داغ
آفتابا تو در حمل جانی — از تو سرسبز خاک و خندان باغ
آفتابا چو بشکنی دل دی — از تو گردد بهار گرم دماغ
آفتابا زکات نور تو است — آنچ این آفتاب کرد ابلاغ
صد هزار آفتاب دید احمد — چون تو را دیده بود او مازاغ
زان نگشت او بگرد پایه حوض — کو ز بحر حیات دید اسباغ
آفتابت از آن همیخوانم — که عبارت ز تست تنگ مساغ
مژده تو چو درفکند بهار — باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ
کرده مستان باغ اشکوفه — کرده سیران خاک استفراغ
حله بافان غیب میبافند — حلهها و پدید نیست پناغ
کی گذارد خدا تو را فارغ — چون خدا را ز کار نیست فراغ
صد هزاران بنا و یک بنا — رنگ جامه هزار و یک صباغ
نغزها را مزاج او مایه — پوستها را علاج او دباغ
لعلها را درخش او صیقل — سیم و زر را کفایتش صواغ
بلبلان ضمیر خود دگرند — نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ
بس که همراز بلبلان نبود — آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ