← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم — بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند — چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان — من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس — زانک من جان غریبم این سرایی نیستم
ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم — خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد — غرقهام در بحر و دربند سقایی نیستم
در غم آنم که او خود را نماید بیحجاب — هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم