☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۸۴۴

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان — نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان

دل من می‌نیارامد که من با دل بیارامم — بباید کرد ترک دل، نباید خصم شد با جان

زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان — سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان

زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را — خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان

اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری — پس گردن چه می‌خاری چه می‌ترسی چو ترسایان

اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می‌گیری — وگر از شیر زادستی چه‌ای چون گربه در انبان

مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب — جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان

کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب — که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان

ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته — کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان

کشاکش‌هاست در جانم کشنده کیست می‌دانم — دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان

به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد — که من بازیچه اویم ز بازی‌های او حیران

چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون — چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران

گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند — به شامم می‌بپوشاند به صبحم می‌کند یقظان

گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی‌ها — وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران

← Önceki 1844 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı