← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۱۸۵
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا — هر ذره خاک ما را آورد در علالا
سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته — چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
اشکوفهها شکفته وز چشم بد نهفته — غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی — چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
ابرت نبات بارد جورت حیات آرد — درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
ای عشق با تو استم وز باده تو مستم — وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد — سروت اگر بخوانم آن راستست الا
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد — جز اصل اصل جانها اصلی ندارد اصلا
خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی — گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
گویند جمله یاران باطل شدند و مردند — باطل نگردد آن کاو بر حق کند تولا
این خندههای خلقان برقیست دُم بریده — جز خندهای که باشد در جان ز رب اعلا
آب حیات، حق است وان کاو گریخت در حق — هم روح شد غلامش، هم روحِ قدس، لالا