☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۰۴۶

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این — آمد بهار خرم و گشتند همنشین

صورت نداشتند مصور شدند خوش — یعنی مخیلات مصورشده ببین

دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید — در دیده اندرآید صورت شود یقین

تبلی السرایر است و قیامت میان باغ — دل‌ها همی‌نمایند آن دلبران چین

یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست — تا کی نهان بود دل تو در میان طین

ایاک نعبد است زمستان دعای باغ — در نوبهار گوید ایاک نستعین

ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم — بگشا در طرب مگذارم دگر حزین

ایاک نستعین که ز پری میوه‌ها — اشکسته می‌شوم نگهم دار ای معین

هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب — نرگس چه خیره می‌نگرد سوی یاسمین

سوسن زبان برون کند افسوس می‌کند — گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین

یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا — نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین

سر چپ و راست می‌فکند سنبل از خمار — اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین

سبزه پیاده می‌دود اندر رکاب سرو — غنچه نهان همی‌کند از چشم بد جبین

بید پیاده بر لب جو اندر آینه — حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین

اول فشاندنی است که تا جمع آورد — وآنگه کند نثار درافشان واپسین

در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار — مرغان چو مطربان بسرایند آفرین

آن میر مطربان که ورا نام بلبل است — مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین

گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت — گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین

شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب — کی صید کرد از عدم آورد بر زمین

یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان — کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین

ما چند صورتیم یزک وار آمده — نک می‌رسند لشکر خوبان از آن کمین

یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان — شیرین لبان رسند ز دریای انگبین

نک نامه‌شان رسید به خرما و نیشکر — و آن نار دانه دانه و بی‌هیچ دانه بین

ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت — مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین

انگور دیر آمد زیرا پیاده بود — دیر آ و پخته آ که توی فتنه‌ ای مهین

ای آخرین سابق و ای ختم میوه‌ها — وی چنگ درزده تو به حبل الله متین

شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس — چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین

اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات — تلخی بلای توست چو خار ترنگبین

ای عارف معارف و ای واصل اصول — ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین

از دست توست خربزه در خانه‌ای نهان — در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین

از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت — آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین

چون گوش تو نداشت ببستند گردنش — گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین

فی جیدها ببست خدا حبل من مسد — زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین

گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود — از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین

ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج — بی‌گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین

حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر — مردم ز راه گوش شود فربه و سمین

باقیش برنویسد آن شهریار لوح — نقاش چین بگوید تو نقش‌ها مچین

نقاش چین بگفتم آن روح محض را — آن خسرو یگانه تبریز شمس دین

← Önceki 2047 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı