☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۱۴۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی‌افتاد از او — در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از او

دل‌ها چو خسرو از لبش شیرین چو شکر تا ابد — گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او

چون صد بهشت از لطف او این قالب خاکی نگر — رشک دم عیسی شده در زنده کردن باد از او

در طبع همچون گولخن ناگه خلیفه رو نمود — از روی میر مؤمنان شد فخر صد بغداد از او

ای ذوق تسبیح ملک بر آسمان از فر او — چشم و چراغ رهبری جان همه عباد از او

جان صد هزاران گرد او چون انجم او مه در میان — مست و خرامان می‌رود چشم بدان کم باد از او

شعشاع ماه چارده از پرتو رخسار او — هم جعدهای عنبرین در طره شمشاد از او

گر یک جهان ویرانه شد از لشکر سلطان عشق — خود صد جهان جان جان شد در عوض بنیاد از او

گرچه که بیدادی کند بر عاشقان آن غمزه‌ها — داده جمال و حسن را در هر دو عالم داد از او

پا برنهادی بر فلک از ناز و نخوت این زمین — گر فهم کردی ذره‌ای کاین شاه خوبان زاد از او

عقل از سر گستاخیی پیشش دوید و زخم خورد — چون دید روح آن زخم را شد در ادب استاد از او

صد غلغله اندر بتان افتاد و اندر بتگران — تا دست‌ها برداشتند بر چرخ در فریاد از او

کآخر چه خورشید است این کز چرخ خوبی تافته‌ست — این آب حیوان چون چنین دریا شد و بگشاد از او

تا بردرید این عشق او پرده عروس جان‌ها — تا خان و مان بگذاشتند یک عالمی داماد از او

بر سر نهاده غاشیه مخدوم شمس الدین کسی — کز بس جمال عزتش جبریل پر بنهاد از او

زو برگشاید سر خود تبریز و جان بینا شود — تا کور گردد دیده نادیده حساد از او

← Önceki 2141 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı