← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۳۹۳
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده — جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی — آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی — دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن — افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت — آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی میداد رایگانی — از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم — زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی — صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را — کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که مینداند چون جرعهای ستاند — مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را — بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده