☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۴۸۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی — آتش عشق درزده تا نبود عمارتی

ز آنک عمارت ار بود سایه کند وجود را — سایه ز آفتاب او کی نگرد شرارتی

روح که سایگی بود سرد و ملول و بی‌طرب — منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی

جان که در آفتاب شد هر گنهی که او کند — برق زد از گناه او هر طرفی کفارتی

شعله آفتاب را بر که و بر زمین است رنگ — نیست بدید در هوا از لطف و طهارتی

جان به مثال ذره‌ها رقص کنان در آفتاب — نورپذیریش نگر لعل وش و مهارتی

جان چو سنگ می‌دهد جان چو لعل می‌خرد — رقص کنان ترانه زن گشته که خوش تجارتی

قرص فلک درآید و روی به گوش جان‌ها — سر ازل بگویدش بی‌سخن و عبارتی

آنک به هر دمی نهان شعله زند به روح بر — آن دل و زهره کو کز آن دم بزند اشارتی

محرم حق شمس دین ای تبریز را تو شه — کشته عشق خویش را شاه ازل زیارتی

← Önceki 2488 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı