☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۴۹۸

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی — برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی

سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد — شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی

درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد — بدران بند هستی را چه دربند مصلایی

به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن — اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی

بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی — پس پرده چه می‌باشی اگر خوبی و زیبایی

قراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما — بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی

گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی‌صبری — گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی

گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله — ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی

تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی — چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی

چرا تازه نمی‌باشی ز الطاف ربیع دل — چرا چون گل نمی‌خندی چرا عنبر نمی‌سایی

چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی‌جوشی — که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی

ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت — الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می‌پایی

ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان  اوتادان — که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی

ببیند خاک سر خود درون چهره بستان — که من در دل چه‌ها دارم ز زیبایی و رعنایی

ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه — که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی

ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه — که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی

عدم‌ها مر عدم‌ها را چو می‌بیند بدل گشته — به هستی پیش می‌آید که تا دزدد پذیرایی

به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی — که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی

چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا — سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی

میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین — میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی

ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت — بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی

ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو — درآ در آب و خوش می‌رو به آب و گل چه می‌پایی

به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل — به پای خود شدی جایی که آن جا دست می‌خایی

ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو — که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی

تو را دنیا همی‌گوید چرا لالای من گشتی — تو سلطان زاده‌ای آخر منم لایق به لالایی

تو را دریا همی‌گوید منت مرکب شوم خوشتر — که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی

خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم — اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی

← Önceki 2499 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı