☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۵۱۹

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی — به چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی

غلام باغبانانم که یارم باغبانستی — به تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی

نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشد — که نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی

اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمد — بسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی

گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی را — نشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی

کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانه — ولیک از های های او دو عالم در امانستی

به دست دیدبان او یکی آیینه‌ای شش سو — که حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی

چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهر — برآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی

ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدم — ز هر شش سو برون رفتم که آن ره بی‌نشانستی

همه سوها ز بی‌سو شد نشان از بی‌نشان آمد — چو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی

چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاری — ز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی

چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستم — که هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی

از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکن — ازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی

ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه می‌آید — چنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی

لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن است — سخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی

به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدی — درون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی

زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بوده — زبان هندوی گوید که خود از هندوانستی

زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداری — که در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی

ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش است — به چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی

بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زر — که ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی

چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پرده — چه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی

میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودا — نماید روح از تأثیر گویی در میانستی

ز تن تا جان بسی راه است و در تن می‌نماند جان — چنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی

نه شخص عالم کبری چنین بر کار بی‌جان است — که چرخ ار بی‌روانستی بدین سان کی روانستی

زمین و آسمان‌ها را مدد از عالم عقل است — که عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی

جهان عقل روشن را مددها از صفات آید — صفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی

که این تیر عوارض را که می‌پرد به هر سویی — کمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی

اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم است — اگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی

چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستی — چو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی

چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشی — وگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی

تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کل — و این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی

خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آید — غنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی

خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر ره — سلام شاه می‌آرند و جان دامن کشانستی

خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیند — و یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی

خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار است — مقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی

وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار است — کسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی

چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازی — که اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی

گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر می‌یابد — تجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی

ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکم — دمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی

همه اجزا همی‌گویند هر یک ای همه تو تو — همین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی

درخت جان‌ها رقصان ز باد این چنین باده — گران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی

درای کاروان دل به گوشم بانگ می‌آرد — گر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی

درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دم — وگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی

سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نی — ادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی

ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی ده — ندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی

گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم رو — گواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی

اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنو — ولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی

چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانی — چو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی

کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راست — تو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی

چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپ — و تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی

خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل است — که اندر شهر تبدیلت زبان‌ها چون سنانستی

عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونتر — تو نور شمع می‌سازی که اندر شمعدانستی

تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنه — تو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی

ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خود — تو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی

کمال لطف داند شد کمال نقص را چاره — که قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی

← Önceki 2520 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı