← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۶۳۲
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری — در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانه بینش — وی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفتهای مقدس — وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت — وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد — در میکده اکنون که تو انگور فشاری
اقبال کف پای تو بر چشم نهاده — اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
از غار به نور تو به باغ ازل آیند — ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بیکار ز عالم — آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری
در باغ صفا زیر درختی به نگاری — افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
کز لذت حسن تو درختان به شکوفه — آبستن تو گشته مگر جان بهاری
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا — آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز — کاوصاف جمال رخ او نیست شماری