☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۸۰۷

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی — در درون ظلمت سودا ورا داناییی

یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین — کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی

مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت — کز سر سودا نداند پستی از بالاییی

موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست — بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی

عقل پابرجای من چون دید شور بحر او — با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی

مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی — گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی

عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه‌ها — عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی

پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند — بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی

رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری — هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی

دوش دیدم عشق را می‌کرد از خون سرشک — بر سر بام دلم از هجر خون انداییی

هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت — گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی

گرد دارایی جان مظلم ناپایدار — گشت جان پایداری از چنان داراییی

یک دمی مرده شو از جمله فضولی‌ها ببین — هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی

یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد — همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی

چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی‌پدر — گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی

نام مخدومی شمس الدین همی‌گو هر دمی — تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی

خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک — دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی

خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم — تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی

من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه — اینک اکنون در فراقش می‌کنم جان ساییی

در هوای سایهٔ عنقای آن خورشید لطف — دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی

چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان — داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی

چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم — در طلب می‌داردم از بوی و از بویاییی

آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا — آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی

عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی‌دلی — ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی

او همه دیده‌ست اندر درد و اندر رنج من — من نمی‌تانم که گویم نیستش بیناییی

من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش — دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی

گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو — من نیم در عشق او امروزی و فرداییی

در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است — شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی

و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او — عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی

چون خیالش نیم شب در سینه آید می‌نگر — هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی

در شکرریز لبش جان‌ها به هنگام وصال — هر سر مویی تو را بوده‌ست شکرخاییی

چون میی در عشق او تا کهنه‌تر تو مستتر — کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی

سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن — بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی

این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو — قطره‌ای گشته‌ست و ننماید همی‌دریاییی

بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش — می‌کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی

چهره‌های یوسفان و فتنه انگیزان دهر — از گدایی حسن او دارند هر زیباییی

گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام — ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی

گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا — ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی

جان من چون سفره خود را درکشد از هجر او — گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی

نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می‌چرند — ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی

نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود — گر تو از رخسار یک دم پرده‌ها بگشاییی

ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر — گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی

← Önceki 2808 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı