← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)
دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۸۱۷
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی — و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم — پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی
اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد — تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی
به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم — بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی
بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی — بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی
دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید — بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی
هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند — ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی
اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی — و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی
به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه — نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی
چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد — چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی
سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید — بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی
هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن — نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی
هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید — بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی