☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › غزلیات › غزل شمارهٔ ۲۹۹۰

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری — آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماند — او راست چشم روشن و گوش پیمبری

تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک — بسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری

عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این — چون آن او است خالق عالم به یک سری

بحری که کمترین شبه را گوهری کند — حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری

آن ذره است لایق رقص چنان شعاع — کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری

آن ذره‌ای که گر قدمش بوسد آفتاب — خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

بنما مها به کوری خورشید تابشی — تا زین سپس زنخ نزند از منوری

درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین — تا هر دو کون پر شود از نور داوری

← Önceki 2991 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı