☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › دهم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هست کسی کو چو من اشکار نیست — هست کسی کو تلف یار نیست؟

هست سری کو چو سرم مست نیست؟ — هست دلی کو چو دلم زار نیست؟

مختلف آمد همه کار جهان — لیک همه جز که یکی کار نیست

غرقهٔ دل دان و طلب کار دل — آنک گله کرد که دلدار نیست

گرد جهان جستم اغیار من — گشت یقینم که کس اغیار نیست

مشتریان جمله یکی مشتریست — جز که یکی رستهٔ بازار نیست

ماهیت گلشن آنکس که دید — کشف شد او را که یکی خار نیست

خنب ز یخ بود و درو کردم آب — شد همه آب و زخم آثار نیست

جمله جهان لایتجزی بدست — چنگ جهان را جز یک تار نیست

وسوسهٔ این عدد و این خلاف — جز که فریبنده و غرار نیست

هست درین گفت تناقض ولیک — از طرف دیده و دیدار نیست

نقطه دل بی‌عدد و گردش است — گفت زبان جز تک پرگار نیست

طاقت و بی‌طاقتی آمد یکی — پیش مرا طاقت گفتار نیست

مست شدی سر بنه اینجا، مرو — زانکه گلست و ره هموار نیست

مست دگر از تو بدزدد کمر — جز تو مپندار که طرار نیست

چونک ز مطلوب رسیدست برات — گشت نهان از نظر تو صفات

بار دگر یوسف خوبان رسید — سلسلهٔ صد چو زلیخا کشید

جامه درد ماه ازین دستگاه — نعره زند چرخ که هل من مزید

جملهٔ دنیا نمکستان شدست — تا که یکی گردد پاک و پلید

بار دگر عقل قلمها شکست — بار دگر عشق گریبان درید

کرد زلیخا که نکردت کس — بنده خداوندهٔ خود را خرید

مست شدی بوسه همی بایدت — بوسه بران لب ده، کان می‌چشید

سخت خوشی، چشم بدت دور باد — ای خنک آن چشم که روی تو دید

دیدن روی تو بسی نادرست — ای خنک آن، گوش که نامت شنید

شعشعهٔ جام تو عالم گرفت — ولولهٔ صبح قیامت دمید

عقل نیابند به دارو، دگر — عقل ازین حیرت شد ناپدید

باز نیاید، بدود تا هدف — تیر چو از قوس مجاهد جهید

هدهد جان چون بجهد از قفس — می‌پرد از عشق به عرش مجید

تیغ و کفن می‌برد و می‌رود — روح سوی قیصر و قصرمشید

رسته ز اندیشه که دل می‌فشرد — جسته ز هر خار که پا می‌خلید

چرخ ازو چرخ زد و گفت ماه — منک لنا کل غد الف عید

شد گه ترجیع و دلم می‌جهد — دلبر من داد سخن می‌دهد

این بخورد جام دگر آرمش — بارد و هشیار بنگذارمش

از عدمش من بخریدم به زر — بی می و بی‌مایده کی دارمش؟

شیره و شیرین بدهم رایگان — لیک چو انگور نیفشارمش

همچو سر خویش همی پوشمش — همچو سر خویش همی خارمش

روح منست و فرج روح من — دشمن و بیگانه نینگارمش

چون زنم او را؟! که ز مهر و ز عشق — گفتن گستاخ نمی‌یارمش

گر برمد کبکبهٔ چار طبع — من عوض و نایب هر چارمش

من به سفر یار و قلاووزمش — من به سحر ساقی و خمارمش

تا چه کند لکلکهٔ زر و سیم — که تو بگویی که: « گرفتارمش »

او چو ز گفتار ببندد دهن — از جهت ترجمه گفتارمش

ور دل او گرم شود از ملال — مروحه و باد سبکسارمش

ور بسوی غیب نظر خواهد او — آینهٔ دیدهٔ دیدارمش

ور به زمین آید چون بوتراب — جمله زمین لاله و گل کارمش

ور بسوی روضهٔ جانها رود — یاسمن و سبزه و گلزارمش

نوبت ترجیع شد ای جان من — موج زن ای بحر درافشان من

شد سحر ای ساقی ما نوش، نوش — ای ز رخت در دل ما جوش، جوش

بادهٔ حمرای تو همچون پلنگ — گرگ غم اندر کف او موش، موش

چونک برآید به قصور دماغ — افتد از بام نگون هوش، هوش

چونک کشد گوش خرد سوی خود — گوید از درد خرد: « گوش، گوش »

گویدش او: خیز، به جان سجده کن — در قدم این قمر می فروش

گفت: کی آمد که ندیدم منش — گفت که: تو خفته بُدی دوش دوش

عاشق آید بر معشوقه مست — که نبرد بوی از آن شوش شوش

عشق سوی غیب زند نعرها — بر حس حیوان نزند آن، خروش

شهر پر از بانگ خر و گاو شد — بر سر که باشد بانگ وحوش

ترک سوارست برین یک قدح — ساغر دیگر جهة قوش، قوش

چونک شدی پر ز می لایزال — هیچ نبینی قدحی بوش، بوش

جمله جمادات سلامت کنند — راز بگویند چو خویش، و چو توش

روح چو ز مهر کنارت گرفت — روح شود پیش تو جمله نقوش

نوبت آن شد که زنم چرخ من — عشق عزل گوید بی روی پوش

همچو گل سرخ سواری کند — جمله ریاحین پی او چون جیوش

نقل بیار و می و پیشم نشین — ای رخ تو شمع و میت آتشین

← Önceki 3243 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı