☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › یازدهم (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند — بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند

بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده — که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند

مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه — که باغ و بیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند

بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد — بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری — که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت — بیا، کاین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی — پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند

قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر — بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!

یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان — که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند

چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد — چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند

درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را — که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت — بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »

بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن — درخت از باد می‌رقصد که چون من بی‌قرارست آن

زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان — چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن

عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن — و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن

نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی — چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن

همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس — که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن

بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون — ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن

بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد — چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد — که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارست آن

زهی عشق مظفر فر، که چون آمد قمار اندر — دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن

درونش روضه و بستان، بهار سبز بی‌پایان — فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن

سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد — برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد

بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟ — که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی

خرامان مست می‌آیی، قدح در دست می‌آیی — که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی

کمینه جام تو دریا، کمینه مهره‌ات جوزا — کمینه پشه‌ات عنقا، کمینه پیشه‌ات مردی

ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی — ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی

بیا ای عشق بی‌صورت، چه صورتهای خوش داری — که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی

چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان‌فزایی تو — چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی

بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی — نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی

مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی: — « من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »

ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون‌خواری — که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »

به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما — که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »

فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت — همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی

ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی — که شیر عشق بس تشنه‌ست و دارد قصد خونریزی

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی — بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی

چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل — قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی

لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر — گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی

دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته » — بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده‌آشامی »

جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می‌خوارهٔ پس می — کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »

جوابش داد غنچه، تو ز پا و سر خبر داری — تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی

بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم» — بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »

بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم — چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »

نه این مستی چو مستی‌ها، نه این هش مثل آن هشها — که آن سایه‌ست و این خورشید و آن پستست و این سامی

اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه — نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی

گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم — دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی

ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری — که شمس‌الدین تبریزی بفرماید مرا بوری

مرا گوید: « بیا، بوری، که من باغم تو زنبوری — که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری

ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد — ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری

مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت — مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »

زهی حسنی که می‌گیرد چنین زشت از چنان خوبی — زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری

دلا می‌ساز با خارش، که گلزارش همی گوید: — « اگرچه مشک بی‌حدم، نباشد وصل کافوری »

چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد — چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری

چو جان با توست، نعمتها ز گردون بر زمین روید — وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری

سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده — تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری

هزاران دشمن و ره‌زن، برای آن پدید آمد — که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری

نظرها را نمی‌یابی، و ناظر را نمی‌بینی — چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری

به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم — کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می‌خایم

ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره — کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره

چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟! — چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟

← Önceki 3244 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı