☪ Anlam Arayışı

← Dîvân-ı Kebîr (Şems-i Tebrîzî Dîvânı)

دیوان شمس › ترجیعات › دوازدهم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد — کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید — پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد

اول سبقت بود « الف هیچ ندارد » — زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید

« حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز — در صورت جیم آمد، و جیمست مقید

میم از الف و هاست مرکب بنبشتن — ترکیب بود علت بر هستی مفرد

پس بزم رسول آمد بی‌ساغر و بی‌جام — تا جمع به خود باشد هستی محمد

بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست — هر بام درافتاده و آن بام مشبد

بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست — کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد

عریان شدهٔ بر لب این جوی، پی غسل — نی جوی نماید به نظر صرح ممرد

آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط — تا شیشه نماید به نظر آب مسرد

از مکر گریزان شو و در وکر رضا رو — تا زنده شوی فارغ از انفاس معدد

ترجیع کنم خواجه، که این قافیه تنگست — نی، خود نزنم دم، که دم ما همه ننگست

من دم نزنم، لیک دم نحن نفحنا — در من بدمد، ناله رسد تا به ثریا

این نای تنم را چو ببرید و تراشید — از سوی نیستان عدم عز تعالا

دل یکسر نی بود و دهان یکسر دیگر — آن سر ز لب عشق همی بود شکرخا

چون از دم او پر شد و از دو لب او مست — تنگ آمد و مستانه، برآورد علالا

والله ز می آن دو لب ار کوه بنوشد — چون ریگ شود کوه، ز آسیب تجلا

نی پردهٔ لب بود که گر لب بگشاید — نی چرخ فلک ماند و نی زیر و نه بالا

آواز ده اندر عدم ای نای و نظر کن — صد لیلی و مجنون و دو صد وامق و عذرا

بگشاید هر ذره دهان گوید: « شاباش » — وندر دل هر ذره حقیر آید صحرا

زود از حبش تن بسوی روم جنان رو — تا برکشدت قیصر، بر قصر معلا

اینجای نه آنجاست که اینجا بتوان بود — هی، جای خوشی جوی و درآ در صف هیجا

هین، وقت جهادست و گه حملهٔ مردان — صفرا مکن و درشکن از حمله تو، صف را

ترجیع سوم آمد و گفتی تو خدایا — « بر گم شده مگری که مرا هست عوضها »

آن مطرب خوش نغمهٔ شیرین دهن آمد — جانها همه مستند که آن، جان به من آمد

خندان شده اشکوفه و گل جامه دریده — کز سوی عدم سنبله و یاسمن آمد

جانهای گلستان به دم دی بپریدند — هنگام بهاران شد، و هر جان به تن آمد

خوبان برسیدند ز بتخانهٔ غیبی — کوری خزانی که بخو، بت‌شکن آمد

چون صبر گزیدند بدی جمله درختان — آن هجر چو چاهست و صبوری رسن آمد

چون صبر گزید آیس، آمد فرجش زود — چون خلق حسن کرد، نگار حسن آمد

در عید بهار، ابر برافشاند گلابی — وان رعد بران اوج هوا، طبل زن آمد

یک باغ پر از شاهد، نی ترک و نه رومی — کندر حجب غیب، هزاران ختن آمد

بس جان که چو یوسف به چه مهلکه افتاد — پنداشت که گم گشت خود او در وطن آمد

زیرا که ره آب خضر مظلم و تاریست — آخر ز ره خار، گل اندر چمن آمد

خامش کن، اگرچه که غزل اغلب باقیست — تا شاه بگوید، چو درین انجمن آمد

ای ماه عذار من و ای خوش قد و قامت — برخیز که برخاست ز عشق تو قیامت

← Önceki 3246 / 5272 Sonraki →

Anlam Arayışı